خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

سلام

یک مدته حدودا سه ماهه این وبلاگ شدیدا تق و لق خواهد بود.از همتون ممنون و برمیگردم حتما

هیچ مشکلی نیست و من هم شدیدا حالم خوبه.برمیگردم با کلی خاطره و ماجرای جدید.باور کنید فقط لطفا فراموشم نکنید.

این پست به وسیله ای میل فرستاده شده و اینهم از امکانات ورد پرسه.

ممنون

نوشتن این مطلب دردناک شاید باشه ولی لازمه.از گرما کاری نیست بکنم جز تلوزیون دیدن و یک تبلیغ مرغ خروسی یکی از کانالها نشون داد ،درباره قرصی که میل جنسی رو در زنها بیدار میکنه و آقا خروسه به ….

شاید یک یادآوری ساده از معروفترین چیز اینروزا یعنی فارسی1 و سریال «در جستجوی پدر» مساله رو واضحتر کنه.اسم دختر خوشگله یادم نیست ولی همون که این دوست پسر سابق ویکتوریا بهش با دارو تجاوز کرده رو که یادتونه.این دارو چیه و مکانیزم عملش چه جوریه و چه جوری میشه ازش فرار کرد.این نکته مهمیه.

اسم این سری داروها رو میشه راحت از اینترنت در آورد پس بهتره من ننویسم ولی این دارو ها به داروی «تجاوز» یا «داروی قرار» و هزارتا اسم دیگه معروفه.گونه های دارویی زیادی هم شامل این دسته میشن و حتی الکل هم جزو این دسته طبقه بندی میشه.این قرصها بدون بو و رنگ و مزه هستن و به راحتی توی نوشیدنی از همه نوعش حل میشن ،ولی متجاوزین معمولا از الکل برای خوروندن دارو استفاده میکنن تا هم اثر دارو چند برابر بشه و هم نشونه های اولیه رو قربانی مستی ناشی از الکل تصور کنه.

این داروها معمولا بین 15 تا 30 دقیقه اثرشون شروع میشه و بین 8 تا 24 ساعت اثرشون ادامه داره و قربانی احساس خواب آلودگی و سنگینی میکنه و بعد کاملا اراده خودش رو از دست میده و متاسفانه در برابر تجاوز به شدت آسیب پذیر میشه.این داورها خطر اور دز و کما و حتی مرگ رو ممکنه بدنبال داشته باشن.مشکل بزرگ دیگه ای که برای قربانی پیش میاد اینه که تقریبا هیچ خاطره ای از اتفاقاتی که براش افتاده رو به یاد نمیاره و متاسفانه این دارو به سرعت از بدن محو میشه و حداکثر بر ای ردیابی دارو 72 ساعت در خوشبینانه ترین حالت زمان هست.

خب مهمترین سوال روش پیش گیری از قربانی شدنه.شاید بهترین راه اعتماد نکردن به همه باشه.جاهای ناشناس و مخصوصا مهمونی های غریبه رو فقط با دوستان مورد اعتمادتون برید و از غریبه ها نوشیدنی باز نگیرید.نوشابه یا آب.ج.و و رو که بسته بندی دارن بنوشید و اونها رو خودتون باز کنید.حواستون به نوشیدنی خودتون و رفتار دوست و همراهتون باشه.اگر احساس سنگینی داشتید به دوستتون بگید و سعی کنید محل رو ترک کنید.اگر جای ناشناس از خواب بیدار شدید سریع خودتون رو چک کنید و اگر مشکوک بودید سریع تردید و ترس و خجالت رو کنار بزارید و بدون اینکه خودتون رو بشورید یا لباستون رو عوض کنید به آزمایشگاه و پلیس مراجعه کنید.هیچکس شایسته نیست بهش تجاوز بشه و مراجعه به پلیس هرچند ممکنه سخت باشه یا به پلیس اطمینان نداشته باشید ولی بهترین کار ممکنه.نیاز به مشاوره روانکاوری و مراقبت پزشکی دارید.

پینوشت:این مطلب تقریبا ترجمه بود ولی سایتهای فارسی زبان هم در این زمینه اطلاع رسانی نسبتا خوبی دارن میکنن.

دخیل ببند به ضریح

وقتی پزشکها از یک بیمار قطع امید میکنن،همه دست به دعا برمیدارن و از خدا شفا میخوان.میبرنش حرمهای مقدس و نمازهای طولانی میخونن و در خیلی از موارد اینکارها جواب میده و بیمار غیرمنتظره شفا پیدا میکنه و این بهبودی به معجزه نسبت داده میشه،یک معجزه از جانب خدا.فقط خدا میتونه معجزه کنه ولی کدوم خدا؟ خدای ما مسلمونها یا خدای مسحیها یا نه اصلا خدای بوداییها و شاید بتها هم شفا میدن؟ اگر خدا یکی باشه،یک واقعیت بیرونی،پس یا همه دینها غیر از یکی دارن دروغ میگن یا باید باور کنیم که همه به یک خدا به زبانهای مختلف اشاره میکنن.تا اینجا همه چیز توجیه پذیره ولی مشکل وقتی پیش میاد که پای ادیان غیر ابراهیمی وسط میاد.اونها خدا رو جای دیگه ای جستجو میکنن وخیلی هاشون اصولا مشرک هستن ولی خدا/خدایان اونها هم شفا میدن و معجزه میکنن.

خیلی وقته که خیلی از دانشمندها و دین شناسها دارن دنبال توضیح معجزه میگردن.حتی سرخپوستها هم نیروهای فرا زمینی رو باور داشتن و منتظرش بودن و نکته اینه که اونها خدا پرست نبودن.گروهی معتقدند، شفا نیروییه که در درون همه انسان‌ها قرار دارد و برای استفاده باید کشفش کنیم و اعتقاد دارن که پیامبران و بزرگان همه مکاتب به این نیرو دست پیدا کرده بودن.

فیض روح‌القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد

البته یک جمله هست از پیتر دس که میگه:»خدا خداست حتی اگر همه سرزمینها ویرانه بودند،خدا خداست حتی اگر همه مردم مرده بودند.»

جهت ختم کلام من به چیزی شبیه نظریه وحدت وجود یا اصطلاحا همه خدایی اعتقاد دارم.برای اطلاعات بیشتر به عقاید اسپینوزا از اینجا و اینجا یک نگاه بندازید.

ادامه دارد.

پی نوشت:میدونم چی میخوام بگم ولی گفتنش سخته.اینجا هوا خیلی گرمه و عصر قرار بریم لب ساحل.باور کنید موهای شرجی خورده و وز شده خیلی جالب نیستن.

پینوشت:احتمالا پستهای اینجوری خونده  نخواهند شد ولی اگه دنبال خدای جذاب هستید درباره پگانیسم یا مراحل بودیسم یک سرچ کنید ترجیحا به انگلیسی.نتایج وسوسه انگیزی درباره خدا و مراحل رسیدن بهش پیدا خواهید کرد.

331 کلمه

شعر نوشت: گاهی میخندم   گاهی گریه میکنم   گریه اما بیشتر اتفاق می افتد  به هر حال آدم یکی از لباسهایش را بیشتر دوست دارد. شعر از الهام اسلامی

خدای تنهایی من

من زیاد با آدمهای ماتریالیست سر و کار نداشتم.اکثر کسانی که میشناسم یا الله رو میپرستن یا یهوه یا پدر و پسر و … همه به خدا اعتقاد دارن ،فقط گاهی بعضیا خدا رو چیزی بیرونی میدونن که توی عرش اعلی نشسته و با ملایکش ما رو نگاه میکنه و دیگرانی مثه من هم هستند که خدا رو درونی میدونند.خدا رو حس دلتنگی میدونن که علیرغم اسمش توی دل همه یکی هست.کسی هست که به فراخور وقت ممکنه مهربون یا جبار باشه.میتونه ببخشه یا انتقام بگیره،درست عین رفتارهای خودمون.

این مقدمه رو گفتم تا درباره درددل بنویسم.با اطمینان میگم که هر چی هم آدم بی خیالی باشیم و اصطلاحا خودمون رو بزنیم به کوچه علی چپ، بازم اوقاتی هست که دلمون میگیره.بغض توی گلومون گیر میکنه و اشک گوشه چشممون حلقه میزنه.اونوقته که دنبال یکی میگردیم برای حرف زدن و برای سبک شدن.کسی که بهمون دلداری بده و آروم بهمون بگه که درست میشه.بعضیا یک دوست زمینی قابل دیدن رو واسه این مواقع دارن و بعضیا میرن سراغ یک دوست ندیده که اعتقاد به بی انتها بودن قدرت و محبتش دارن.شبها باهاش حرف میزنن و فقط جلو اون گریه میکنن.حرف دلشون رو میزنن و مگو ترین اسرار ته قلبشون رو به زبون میارن.خدا بیشتر از اونی که یک واقعیت باشه ،یک نیازه.

شاید حرفم دال بر کفر یا  شرک یا… برداشت بشه ولی دوستی دارم که اونقدر به لحاظ فیزیکی ازم دوره که میشه گفت اصلا نیست.میدونم احتمال دیدنش برام صفر درصده.باورتون نمیشه با این دوست ناشناسِ آشنا، شبها درد دل میکنم و حرفهای دلم رو میزنم و اون با صبوری گوش میده و بهم دلداری میده و این از قدرت بی حد داشتنش برام مهمتره.برای من این دوست با هزارن کیلومتر فاصله فقط یک صداست،صدای یک دوست خوب .صدای خودِ خدا.خیلی برای پیدا کردن خدا نباید دور بریم، خدا همین نزدیکه.

دوست خوب سلام

پی نوشت: این پست رو چپکی برداشت نکنید.

مارک و پلو نوشت:چند  روز با دوستام  میرم جنوب که آب پز شم ولی  چک کردم و اینترنت در دسترسه.جای همه توی شرجی کنار دریا خالی.

ورد پرس نوشت:خوشبختانه وردپرس «شمارش لغت» داره و اینجوری باعث میشه خودم رو به حداکثر 350 لغت محدود کنم.

وقتی دیدم توی وبلاگها، خیلی ها از نتیجه کنکور ناراحت و شاکی هستن ،یکدفعه یکه خوردم که مگه کنکور جوابش اومده! بعد شروع به فکر کردن کردم که کیا رو میشناسم که امسال کنکور داشتن و ذهنم به جایی قد نداد.یاد دوران کنکور خودم افتادم که اینترنت نبود و مثل بدبختها صبح باید از ساعت 6 میرفتیم جلو روزنامه فروشی تا بفهمیم چیکار کردیم و تا چند سال بعد هم فکرمون این بود که کی ،رتبه اش چند شده و کجا قبول شده،از ما رتبه اش بهتر بوده یا بدتر.ولی حالا رتبه 1 کنکور ریاضی با رتبه 300000 واسمون فرقی نداره و فقط بهت زده نگاهشون میکنیم و فکر میکنیم  که رتبه چقدر میتونه  مهم باشه و وای حالا مگه دنیا آخر شده.بعد میبینیم خودمون باید برای ارشد امتحان بدیم و دوباره همون حسها میاد سراغمون ولی بازم کنکور لیسانس بنظرمون مسخره و ساده هست.بعد از ارشد فکر و ذکرمون میشه تافل و پذیرش گرفتن و مراحل قبلی توی دیدمون آسون میاد. اگه از سنتون یکم گذشته باشه وقتی به کتابهای دبیرستان نگاه میکنید ،سخترین سوالات ریاضی الان براتون دقیقا مثه جمع کردن اول ابتدایی ساده بنظر میاد.همین درس ترمودینامیک که منو اینهمه داغون کرد ،شاید باورش سخت باشه ولی وقتی دقت میکنم ،میبینم خیلی گلابیه ولی حیف که دیر شده برای اینجوری دیدن.الان اگه رتبه یک کنکور هم باشم ،زیاد شاید برام فرقی  نداشته باشه ولی اونروزا آخر دنیا بود،خود بهشت.

شکست عشقی چندسال پیش الان یک چیز خنده دار به نظر میاد و انتظار صبح های قبل از مدرسه برای دیدن دختر/پسر هم محله ای مسخره تر از هر فیلم کمدی.

هر تصمیم ما آدمها فقط با توجه به زمانش تفسیر میشه.هر حس ما فقط توی همون لحظه توجیه پذیره.الان که به گذشته فکر میکنیم شاید همه چیز احمقانه باشه ولی توی شرایط مشابه بازم رفتار مشابه خواهیم داشت.باور کنید.

زمان فاکتور مهمی توی تفســـــــیر رفتارهای ماست.

پی نوشت: این آهنگ از ریبا مکاینتایر هم قشنگه.حتما قبلا شنیدید.I’m survivor

چند روز پیش عکسهای دوران دانشگاه رو نگاه میکردم.32 نفر ورودی 80 بودیم.از اون 32 نفر حدود 20 نفرشون از ایران به بهانه های مختلف رفتن و باقیمونده ها هم دنبال راهی برای رفتن هستند.دوستام توی دانشگاههای دیگه هم وضع مشابهی دارن.رشته فرقی نداره.از مهندسی رفتن تا بیولوژی و ادبیات فارسی.یاده مواقعی میفتم که همه کشتی در حال غرق شدن ترک میکنن.باور کنین با وضع فعلی تا چند سال دیگه کسی که بتونه و سوادش رو داشته باشه که چرخ این مملکت رو بچرخونه اینجا نمیمونه.رفتن آدمهای باسواد و تحصیلکرده علاوه بر کاهش متوسط ضریب هوشی باعث میشه مملکت از نوابغ و آدمهای باهوش خالی بشه باور کنید این یک فاجعه خواهد بود.

بازهم چند شب قبل بود که توی یک بحث جامعه شناسی شنیدم که هه جامعه شناسها متفق القول تایید کردن که اخلاقیات و اون شیرازه ارتباطات جامعه از هم پاشیده و الان تنها چیزی که جامعه رو ظاهرا آروم نگه میداره،همون ترس از تنبیه شدن توسط حکومت مرکزیه.کافیه اقتدار حکومت بشکنه تا قانون جنگل و زشترین برخوردهای انسانی رو شاهد باشیم.

باکمال عذر خواهی از همه منجمله خودم، این مملکت به مرور داره از آدم خالی میشه.اگر هنوز مثل قبل فکر میکردم الان فریاد میزدم که باید دست به دست هم بدیم و مملکت رو بسازیم ولی فعلا شک میکنم که شاید سوراخ کشتی یکم بزرگتر از اونی باشه که بشه براش کاری کرد.مثله بیماری که دیگه همه ازش قطع امید کردن و شاید فقط یک معجزه بتونه همه رو نجات بده.

این پست رو به عنوان یک هشدار به خودم نوشتم.

خوندن این پست هم برای بهتر فکر کردن خوبه.

ــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:میدونم اعصابتون از اینهمه جابجا شدن خرد شده ولی باور کنید نمیشه از اینهمه امکانات ورد پرس و از اون مهمتر امنیتش گذشت.کار کردن باهاش خیلی خیلی راحته.این آخرین نقل مکانه.حتی اگر وردپرس فیلی هم بشه بازهم اینجا خواهم بود.

یادم نیست کلاس چندم بودم ولی دردش هنوز یادمه.توی حیاط مدرسه سر چیزی که یادم نیست دعوا کرده بودم و یک مشت خورده بود توی دماغم که هنوز هم استخون بالای دماغم بر اثر همون مشت کجه.وقتی برگشتم خونه بابام نگاهم کرد و گفت:»دعوا تو زندگی 2 مدله.یک مدلش چه کتک بزنی و چه کتک بخوری، باید ازش فرار کنی ولی یک مدل دیگه هست که حتی اگه له هم بشی باید وایسی و بجنگی.فقط باید اونقدر بزرگ باشی که فرق این دوتا دعوا رو بفهمی.از اون روز به بعد فکر کنم فقط یک یا نهایتا 2 بار دعوا در حد مشت و لگد کردم که اونها هم از مدل دوم بود.

چند وقت پیش هم یکی از دوستان وبلاگ نویس سوال پرسیده بود درباره اینکه باید با عرف و جامعه جنگید یا نه ؟ جوابم به این سوال ساده بود.باید جنگید و جنگید و جنگید ولی باید این درک رو داشت که تا کجا جنگ رو ادامه داد.باید بجنگی ولی نه به هر هزینه ای.باید یک استراتزیت باشی که بدونی کی باید جنگید و کی باید تسلیم شد.هیچ چیزی 0 یا 100% درست نیست.گاهی بهترین راه مبارزه رفتنه و گاهی موندن.مسایل خیلی کمی توی زندگی هستن که باید به هر قیمتی براشون مبارزه کرد مثل وطن یا خانواده یا شرافت.برای چیزهای دیگه باید مبارزه رو تا جایی ادامه داد که مقرون به صرفه باشه.آسیبهایی رسیده قابل جبران باشن و…

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:از اونجایی که اینروزا همه چی رو به عوض کردن وبلاگ ربط میدم،عرض شود که ایستادن و صبر کردن و مبارزه برای بلاگفا کار عبثی هست.

کمک نوشت: اگر کسی میدونه چه جوری میشه کدهای جاوا رو توی ورد پرس نوشت ،لطفا کمکم کنه.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.