سلام بعد از مدتها دستم به نت رسيده.فقط بگم كه خوبم و ميگذره.دلم براي نوشتن تنگ شده و يك نصيحت:اگه نوشتن رو دوست داريد بهترين كار نوشتن مداومه.حداقل تايپ كردنتون رو فراموش نميكنيد و مجبور نميشيد براي هر كلمه 1 دقيقه به كيبورد نگاه كنيد.
كلي عوض شدم.يكم بيرحم شدم.يكم اعتمادم به آدمها كمتر شده.يكم موهام سفيد شده و يكم لاغر شدم البته فقط يكم
هنوز مرخصي نرفتم و اين مدت فقط پول تلفن دادم.
مفصل خواهم نوشت در 10 روز آينده
ارادتمند س3 و آرش
نوشته شده در روزانه | بیان دیدگاه »
دیشب بعد از مدتها داشتم با گوشی موبایلم بازی میکردم.توی مسجهای قدیمی میگشتم و خاطرات قدیمی زنده میشد.»از پیر مرد یخ فروشی پرسیدند…» رو باز خوندم و حس کردم بعد از مدتها دوباره حس همون پیر مرد رو دارم.مسج رو برای چند تا از بچه ها فرستادم.یکی از دوستان بهم گفت آرش هر وقت حس میکنی که کاری رو باید میکردی و دیر جنبیدی یاد این مسج میفتی.باز چی شده؟ از خودم پرسیدم دوباره کجا قصور کردم که اینجور فکر میکنم فرصتهام از دست رفته.یکبار دیر عمل کردم و شکست خوردم و حالا باز احساس میکنم باید سریع باشم والا باز شکست میخورم.اینجا توی شهر غریبه میون مردم غریبه باید تصمیم بگیرم.تصمیم کبری
نوشته شده در روزانه | بیان دیدگاه »
بند پوتین رو حسابی سفت میکنم.دیگه چیزی به آخر دوره نمونده.بسکه بوی واکس و اسپری تخت زیری خورده توی دماغم شاید حس بویاییم رو از دست بدم.ارشد داد میزنه «آرش…آماده شو که پاسداری امروز.» میدوم سر کیسه انفرادی و قاشق و چندتا شکلات برمیدارم.به سروش رو میزنم تا دوباره کتاب شعرش رو بهم بده.»پاسدار از جلو نظام,خبردار, بدو رو طرف پاسدارخونه, هک هو هه هار …» اسلحه و خشاب رو تحویل میگیرم.پاس 2 برجک … هستم.کتاب رو باز میکنم.تا صفحه 40 قبلا خوندم.ریتم کتاب هم مثل روزهای پاسداری کنده.2 ساعته نشستیم که پاسبخش بخطمون میکنه, تازه 3 ساعته پوتین پامه.اجازه بالا رفتن از برجک رو نداریم.یک شکلات میخورم.پام یکم درد گرفته,بهش میگم هنوز اولشه ولی گوش نمیکنه و همچنان درد میکنه.2 ساعت و 20 دقیقه هست که ایستادم و هنوز پاسم عوض نشده.دیر شده بدو رو میریم پاسدارخونه.سرهنگ داره میره.همه جلو انتظامات به خط میشیم و سرهنگ از جلومون رد میشه.»پاسدار آزاد» و همه از خستگی با تموم جون فریاد میزنیم «الله» تا دیگه نخواد فرمان رو تکرار کنه و کلی خفتمون بده.روز و ساعت اداریه و پاس خواب نداریم پس بازم کتاب میخونم رسیدم صفحه 65 و پاهام تازه 8 ساعته که توی پوتینه.»آرش بعد از خدمت چیکار میکنی؟» گفتم » بعد از خدمت میام افسر کادر میشم!» بهم نگاه کرد از بچه های گروهان بغل بود که روز آخر پاسدار کمکی گروهان ما بود.اعصابش خیلی خرد بود آخه نوبتش نبوده انگار و باید به نامزدش زنگ میزده ولی پاسدار اجازه نداره بره طرف تلفنهای پادگان.پاس خواب شروع شد.45 دقیقه چشمام روی هم بود.1000 تا فکر توی سرم گذشت.ملافهای پاسدار خونه تقریبا از کثیفی سیاه شده بودن.باز رفتم سر پست.دوتا سرباز قرارگاه از دور اومدن.گفتن «بریم پشت اتاقک سیگار بکشیم؟ حواست هست؟» با سر بهشون اشاره کردم و رفتم توی فکر.توی تنهایی خاطراتت از جلو چشمات رد میشن.توی سالهای دبیرستان بودم یاد شیطنتها و خلافهای بچگانه خودم بودم که یکی گفت «دمت گرم سرکار» .سیگاریها رفتن.18 ساعته پوتین پامه.پاس آماده دیگه کتاب نخوندم.داشتم آسمون رو نگاه میکردم که افسر نگهبان گفت»کجایی سرکار؟ پاشو برو دیگ شام رو بشور تا زیاد نری توی فکر» دوباره رفتم برجک ساعت حدود 4 صبح شده بود دیگه نه خوابم میومد و نه پاهام درد میکرد.دوباره زل زدم به آسمون.
-»اون ستاره ماله منه»
-»این ستاره تپله هم ماله منه!»
-»پاندا خره من ستاره نیستم خورشیدم!»
چند سال از این حرفها گذشته بود و باز من داشتم آسمون رو نگاه میکردم.
افسر جانشین از کنار دیوار اومد نزدیک.شانس آوردم که از ستاره ها اومده بودم پایین.» ایست! ایست! کیستی؟…»
توی لیست واسم نوشت «نگهبان هوشیار بود و ایست خوب بود.»
جلو پاسدارخونه نشستیم که صدای زنگ اومد, بخط میشیم.امروز صبحگاه مشترک هست و افسر جانشین باید جلو در گزارش بده.»پیش فنگ» «لا حول ولا… سروان انتظامی مهدی … تشریف فرمایی …» «پاسدار درود» » درود جناب»
ساعت شد 7:30 پاسدار جدید هنوز نیومده.رییس پاسدار میگه امروز چون مراسمه, پاسدار جدید دیر میاد و این «دیر» به «خیلی دیر» تبدیل شد.پاس ما 5 تا پست نگهبانی داد.یعنی حدود 11 ساعت سر پا ایستادن ظرف 24 ساعت.حدود 4 ساعت هم خوابیدن.پاسدارهای جدید اومدن.بدو میریم طرف گروهان.وسایل رو جمع میکنیم.خداحافظی با فرمانده و جانشینش و.. بعد هم نوبت به بچه هاست.تقریبا 120 نفر همدیگه رو ماچ کردن و در آغوش گرفتن.یک لحظه فکر کردم که از این آدمها خیلیهاشون میفتن مرزبانی سیستان و ممکنه سال دیگه زنده نباشن.»آخرین از جلو نظامتون توی این پادگانه یالا!» فرمانده اینو گفت و همه برای آخرین بار بخط شدیم.جلو در دژبانی با اولین ماشینی که تونستم حرکت کردم طرف خونه.عادت کردم به اینکه خونه ام رو بارها ترک کنم به طرف یک خونه دیگه.پادگان و آسایشگاه مدتها خونه من بود و دوستانم سربازها و افسرهای پلیس.خداحافظ خونه.
الان رسیدم خونه.پام رو از توی پوتین در میارم.37 ساعته که پام توی پوتین بوده,خیلی بو نمیده یعنی بهتره بگم حداقل خودمو آزار نمیده.
سلام خونه.
پی نوشت:پاسداری اصطلاحا یعنی نگبانی مسلح از پادگان که هر سرباز در هر نوبت 24 ساعت در اختیار پاسدار خونه قرار میگیره و به صورت 2 ساعت پست دادن و 2 ساعت اماده باش نشستن و 2 ساعت هم خوابیدن توی این 24 ساعت سر میکنه.2 ساعت خواب به خاطر معطل شدن برای اومدن پاسدار پاس قبل یا اماده شدن برای پست دادن معمولا به یک ساعت و نیم کاهش پیدا میکنه و تازه توی ساعت اداری هم 2 ساعت خواب تعطیله و آماده باید بشینی.
دستم به نوشتن هنوز گرم نشده.طولانی و بد بودن رو ببخشید.نظرهای پستهای قبل رو به مرور تایید میکنم.
راستی سلام
نوشته شده در روزانه | برچسبها پادگان, پاسدار, تنهایی, خونه | 56 دیدگاه »
فرصتها رو باید غنیمت شمرد.قدر داشته ها رو باید دونست و در عین حال به پیشرفت فکر کرد. نمیدونم چقدر حرفم رو میتونم خوب بیان کنم، ولی وقتی قدر یک لیوان آب گرم رو درک کردم، فهمیدم چقدر هنوز توی زندگی باید برم جلو و بوق بزنم تا به جایی برسم.فهمیدم خودم رو چقدر درگیر ظواهر کرده بودم و چقدر برای خودم ارزشهایی ساخته بودم که بیرونی نبودن.فقط توی ذهن خودم مقدار داشتن و خیلی جاها هیچی نمیارزیدن.فهمیدم که وقتی در لپ تاب رو میبندم و میرم اونهمه دنیا و هیاهو میشه هیچ و فقط دوستی هاش میمونه.میفهمم چیزهایی که خودم رو براش هلاک مردم توی معادلات زندگی هیچ نقشی ندارن.
نمیدونم اینها حرف افسردگی هست یا نه ولی اول سلام،
از احوالات ما جویا باشید،ملالی نیست جز دوری دوستان.باور کنید هیچ چیزی سخت نیست جز دوری از دوستام.غذا و آب و کار سخت میگذره ولی دوری عزیزام زخمی میکنه.این پست وقتی منتشر میشه که احتمالا دارم رژه میرم یا سر کلاس هستم.شبها سر پست(نگهبانی) که هستم به پست(نوشتن) فکر میکنم،به اینکه چقدر میشه گفت و گفت و گفت و دنیا هم تکون نخوره و شاید هم بخوره.
نمیدونم چی بگم فقط وقت ندارم و کلی حرف دارم و خیلی خسته ام.نظر دوستان رو خوندم.ممنون از اینهمه لطفی که بهم دارید.ممنون و ممنون.تا مدتها سرشار از اینهمه محبت با انرژی میتونم بدوم و بایستم.ممنون و ممنون.
کلی خبرهای خوب و بد شنیدم و امیدوارم همه به جایی برسیم که ایمان پیدا کنیم دنیا با خوب و بدش فقط یک خوابه.
راستی مطمئن هستم بلانش همیشه پیروزه
نوشته شده در چهارشنبه 24/6/89
پی نتوشت:پابلیش شنبه 27/6/89
نوشته شده در روزانه | برچسبها خستگی،رویا | 45 دیدگاه »
بوی گند عرق خودم و بقیه دوستانم توی کافی نت وسط گرمای زیاد.کله کچل با یک پوست سوخته.لباس برزنتی و کلفت.پسوردم یادم رفته.دلم میخواد بنویسم, ولی فقط مجموعا 2 ساعت واسه همه چیز وقت دارم.باید برم داروخونه.یک فکری به حاله محاسنم!! بکنم و دوتا تلفن بزنم! وای شماره همه دوستان رو توی موبایل دارم فقط!امروز از کجا کافی نت پیدا کردم کلی جای تعجب داره!
شماره کسی باهام نیست! دلم ترکید.میخوام بخونم میخوام از دلتنگیهام بگم و از افکارم.از ایده های گاها عجیب غریبم و …
در آخر عرض شود که :
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را
نوشته شده در روزانه | برچسبها خستگی, دوری, سرباز | 47 دیدگاه »
چند وقت که ننویسی و بعد بخوای حتی شده بعد از یک هفته هم چند خط بنویسی,میبینی برات سخته.شبیه برگردوندن یک قطار دوباره روی ریل.باید سعی کنم قطار روی ریل بمونه تا بعد از مدتی که لوکوموتیو ران کاملا برگشت راحت بتونه حرکتش بده.
خیلی از دوستان میدونن من چرا یک مدت نبودم و نخواهم بود و خیلیها هم نمیدونن.رفتم سربازی.افسر وظیفه نیروی انتظامی با ستاره ای سر شونه اش که یک ته ریش مسخره هم داره,منم,البته به زودی.شاید ماشینتون رو جریمه کنم و شاید توی جاده با دوربین سرعت ماشینتون رو بسنجم یا با گشت پلیس توی خیابون بگردم ولی مطمئن باشید اونی نیستم که به کسی گیر بدم که چرا حجابش جلو یا عقبه.خیلیها دید خوبی به پلیس بعد از خیلی از اتفاقات اخیر ندارن ولی باور کنید خیلی از مامورین پلیس آدمهای بدی نیستن.یکی مثل من و کلی از همدوره ایهایی که خواهم داشت آدمها رو دوست دارن و میخوان کمک کنن.
بعد از مدتی برمیگیردم.ستوان نیروی انتظامی با لباس سبز تیره و یک دستبند ولی همون آدم قبل.
نتونستم وبلاگی رو بخونم یا حتی نظرها رو جواب بدم و ممنون که همراهم هستید.
به زودی یک خواننده پلیس خواهید داشت!
نوشته شده در روزانه | برچسبها نوشتن, نبودن, پلیس | 67 دیدگاه »
ببخشید که نتونستم هنوز نظرها رو بخونم و جواب بدم ولی یکی از دوستان زنگ زد و بهم گفت که بلاگفا وبلاگم رو حذف کرده.آقا شیرازی دم شما گرم.حداقل جواب ای میلم رو بده بدونم واسه چی حذفش کردی.حداقل بزار دوباره ثبتش کنم.خیلی با معرفتی شیرازی جون
نوشته شده در روزانه | 21 دیدگاه »



